حكيم ابوالقاسم فردوسى

676

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بخوانم سپاه پراگنده را * برافشانم اين گنج آگنده را به دو گفت كهرم كه فرمان كنم * ز فرمان تو رامش جان كنم چو خورشيد تيغ از ميان بركشيد * سپاه شب تيره شد ناپديد بياورد كهرم ز توران سپاه * جهان گشت چون روى زنگى سياه چو آمد بران مرز بگشاد دست * كسى را كه بد پيش آذر پرست چو تركان رسيدند نزديك بلخ * گشاده زبان را بگفتار تلخ ز كهرم چو لهراسپ آگاه شد * غمى گشت و با رنج همراه شد بيزدان چنين گفت كاى كردگار * توى برتر از گردش روزگار توانا و دانا و پاينده‌اى * خداوند خورشيد تابنده‌اى نگهدار دين و تن و هوش من * همان نيروى جان و گر توش من كه من بنده بر دست ايشان تباه * نگردم توى پشت و فرياد خواه ببلخ اندرون نامدارى نبود * و ز آن گرز داران سوارى نبود بيامد ز بازار مردى هزار * چنانچون بود از در كارزار چو توران سپاه اندر آمد بتنگ * بپوشيد لهراسپ خفتان جنگ ز جاى پرستش بآوردگاه * بيامد بسر بر كيانى كلاه بپيرى بغرّيد چون پيل مست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست بهر حمله‌يى جادوى زان سران * سپردى زمين را بگرز گران همى گفت هر كس كه اين نامدار * نباشد جز از گرد اسفنديار بهر سو كه باره بر انگيختى * همى خاك با خون بر آميختى هر انكس كه آواز او يافتى * بتنش اندرون زهره بشكافتى بتركان چنين گفت كهرم كه چنگ * ميازيد با او يكايك بجنگ بكوشيد و اندر ميانش آوريد * خروش هژبر ژيان آوريد بر آمد چكاچاك زخم تبر * خروش سواران پرخاشخر چو لهراسپ اندر ميانه بماند * به بيچارگى نام يزدان بخواند ز پيرى و از تابش آفتاب * غمى گشت و بخت اندر آمد بخواب جهان ديده از تير تركان بخست * نگونسار شد مرد يزدان پرست به خاك اندر آمد سر تاج دار * برو انجمن شد فراوان سوار بكردند چاك آن بر و جوشنش * بشمشير شد پاره پاره تنش همى نوسواريش پنداشتند * چو خود از سر شاه برداشتند رخى لعل ديدند و كافور موى * از آهن سياه آن بهشتيش روى بماندند يك سر ازو در شگفت * كه اين پير شمشير چون بر گرفت كزين گونه اسفنديار آمدى * سپه را برين دشت كار آمدى بدين اندكى ما چرا آمديم * همى بىگله در چرا آمديم بتركان چنين گفت كهرم كه كار * همين بودمان رنج در كارزار كه اين نامور شاه لهراسپ است * كه پوزش جهاندار گشتاسپ است جهاندار با فر يزدان بود * همه كار او رزم و ميدان بود جز اين نيز كاين خود پرستنده بود * دل از تاج و ز تخت بركنده بود